محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
765
خلد برين ( فارسى )
عاصى اتفاق كرده در اين وقت در ميان ايشان به سر مىبرد و شاهزادهء مشار اليه را فريفتن به سبب آن كه به مرتبهء رشد و تميز رسيده بود و خالى از اشكال نبود به فريب طهماسب ميرزا يكدل و يكجهت گشتند و يك دو نفر از قورچيان را يكى از ايشان به پاكيزه امامقلى معروف بود برانگيختند كه از هر راه كه توانند كيخسرو بيك گرجى للهء شاهزاده را فريفته نوعى كنند كه شاهزاده را به كمند حيله و تزوير ايشان گرفتار كند ؛ و چون كيخسرو مذكور به سخافت عقل و ردائت راى و تدبير ، مشهور ، و شاهزاده كودك و از مرتبهء عقل و تميز دور بود نقش مراد قورچيان مطابق دلخواه نشست و در دولتخانه با للهء ميرزا از در اتحاد و آشنائى درآمده به مواعيد مرغوب ، آن كم خرد سادهدل را فريفتند و قرار به آن دادند كه در شبى از شبها در پايان برجى كه قريب به خوابگاه شاهزاده است مركبان برق تك باد رفتار حاضر ساخته آن گرامى گوهر را از ميان به در برند . در شب موعود ، قورچيان مذكور با دو سمند صبا رفتار به پاى حصار شتافته در مرصد انتظار قرار گرفتند و چون پاسى از شب گذشت كيخسرو بد روز ، شاهزاده را كه در آن وقت يازده ساله بود در خواب يا بيدارى به بالاى برج آورده به جوال و ريسمان به پائين داد و خود نيز بر اثر شاهزاده از اوج عزت روى به حضيض مذلت نهاد و بعد از هبوط از مرتبهء عز و شأن به اتفاق قورچيان بر مركبان سوار شده از راه غير معهود با آن گوهر مقصود در اردوى امراى مردود بار اقامت گشودند . محمد خان به ورود شاهزاده ابواب خوشدلى و شادمانى بر روى خاطر گشوده در همان شب ، امراى رفيق خود را از صورت واقعه اخبار نمود و تمامى ايشان آمدن شاهزادهء عالى شان را وسيلهء وصول به اعلى مدارج عز و شأن شمرده بلا توقف آن گوهر ارزنده را با خود از راه ميانه و سلطانيه به مملكت عراق بردند ؛ و چون شاهزاده به شرف همنامى شاه جنت مكان سرافراز و همسال زمان جلوس سعادت مأنوس آن حضرت بود به خيال محال و انديشهء دور از كار